آيتالله حائري شيرازي ميگويد: کرسي علوم انساني دانشگاهها تنگه احد نظام است؛ اگر اسلام اين کرسي را فتح کرد، عقب ماندگيهايش خطري ندارد و همه جبران ميشود، اما اگر اسلام از فتح اين کرسي عاجز ماند، تمام پيروزيها روي هواست.
به گزارش
هفت چشمه به نقل از
تسنيم، گفتوگوي پيش رو که با موضوع علوم انساني صورت گرفته بازتاب ديدگاههاي آيتالله حائري شيرازي عضو مجلس خبرگان رهبري دربارهٔ علوم انساني اسلامي است. بهنظر او، علوم انساني را بهخلاف علوم تجربي نميتوان علم به شمار آورد؛ زيرا اين پاره از علوم عمدتاً بر اساس پيشفرضهايي غيرمتقن و گاه نادرست بنا گرديده است. با اين حال، غربيها همين علوم انساني را ابزار تسلط بر ملتها و زمينه ساز استعمار کشورها قرار دادهاند. ميتوان مدعي شد بزرگترين خطر علوم انساني غرب، تحقير گواهي انساني بشر و در نتيجه، منحرف کردن انسان از فطرت اوست؛ درحالي که اسلام انسان را ارزشمند و بزرگ ميدارد
.
آيتالله حائري معتقد است اسلامي سازي علوم آنگاه اتفاق ميافتد که اصول موضوعه آن مثلاً انسانشناسي آن، اسلامي باشد؛ همچنان که اصول موضوعهٔ علوم انساني غربي غيرديني برآمده از نوعي فرض و قرارداد است، بلکه ميتوان گفت خاستگاه علوم انساني غرب، انديشههاي يهودي و صهيونيستي است. از اين رو، براي نجات کشور و جوانان و دانشجويان ضروري است اولاً متن اين علوم پيراسته و سالمسازي شود و ثانياً استادان آن داراي انديشهٔ صحيح و تقواي عملي باشند
.
مشروح گفتوگوي تسنيم با آيتالله حائري شيرازي در ادامه آمده است
:
حساسيت به علوم انساني را ابتدا مرحوم آيتالله قدوسي طرح کردند
*تسنيم: موضوع علوم انساني از ابتداي انقلاب مورد بحث بوده؛ يعني بحث بيمارگونه بودن علوم انساني، نقش آن در ادارهٔ جامعه و خطري که علوم انساني موجود با مباني سکولار و گاهي الحادي براي جامعهٔ اسلامي دارد، از ابتدا براي صاحب نظران امر مطرح شد. در طول اين سي و چند سال که از انقلاب اسلامي ميگذرد، صاحبنظران مختلف تلاشهاي گوناگوني براي اصلاح اين امر و پيريزي علوم انساني مبتني بر مبناي اسلامي و صحيح انجام دادند؛ اما بهدلايل مختلف هنوز يک راه روشني براي حل اين مسائل که مورد قبول همه باشد و عملاً در جامعه اجرا شود، نداريم. در سالهاي اخير، تأکيدهاي مقام معظم رهبري اين مسئله را جان دوبارهاي بخشيد و موسسهٔ آموزشي و پژوهشي امام خميني (قدس سره) بنا بر آن رسالتي که براي خود تعريف کرده است ــ که عمدتاً به بازسازي علوم انساني بر اساس مباني اسلامي مربوط ميشود ــ احساس وظيفه کرد و مباني اين علوم را بار ديگر به بحث گذاشت و از انديشمندان مختلف دعوت کرد تا در اين زمينه تلاش مضاعفي را انجام دهند. حضرتعالي از سالهاي اول طرح بحث علوم انساني ديدگاههاي خود را در اين زمينه بيان فرمودهايد و اخيراً هم بيشتر در اين باره سخنرانيها و مصاحبههايي انجام دادهايد. از اين روي، ميخواستيم از نظرات شما بهره ببريم. بهعنوان اولين سؤال بفرماييد دليل حساسيت انديشمندان ديني نسبت به وضعيت علوم انساني رايج چيست؟ و از نخستين کساني که اين حساسيت را ابراز کردند، چهکسي را در ذهن داريد؟
حساسيت دربارهٔ علوم انساني، بهويژه نسبت به جامعهشناسي را مرحوم آيتالله قدوسي اظهار کردند و خيلي نگران بودند افرادي که جامعهشناسي ميخوانند، عقايد خاصي پيدا ميکنند؛ آن موقع در ساير قسمتها حساسيت خاصي ديده نميشد. فقط آقاي آريانپور در کتاب زمينهٔ جامعهشناسي اين تعبير را دارند که «روابط توليد زيربناست و دستگاه شناخت روبناست». اين قسمت خطرناکترين مطالب و در عين حال رايجترين و پذيرفته شدهترين مطالب بود. از همين راه، خيلي ساده در يک جلسه با يک حرکت، اعتقادات ضعيف را نابود ميکرد. در کلاسهاي درس ايشان، عنوان ميشد که اديان يک ضرورتاند و بايد باشند و هميشه ميتوانند مفيد باشند؛ اما مثل شمعکاند، ساختمان تا کامل نشده است، شمعکها لازماند اما بعد از کامل شدن همينها موانع هستند؛ آنها اين گونه تحليل ميکردند که در مقطعي ضرورت داشته است که اينها وجود داشته باشند؛ همهٔ انبيا و اديان را به هم عطف ميکردند. بهعنوان نرم افزاري که در انسان به وجود ميآيد و خود انسان اين را براي استفادهٔ موقت به وجود ميآورد. بعد که بنيهٔ علمي و عقلاني انسان شکل گرفت، مثل سقف خانه که بر پايهها استوار است، ديگر اين شمعکها مانع براي بهره برداري ميشوند. از اين روي براندازياش بسيار لازم است
.
استدلالهاي ديگري هم دارند که شبيه همين است؛ البته در هر جايي متناسب با خودش؛ مثلاً وقتي ميخواهند حکم قطع دست سارق را رد کنند ميگويند دزد چون کار نداشته دزدي کرده است. حالا دستش را قطع ميکنند که اين کار پيدا کردن، ذاتي او شود و ديگر دزدي نکند. جايي اين را عنوان کرده بود و طرف هم بهدليل ضعفي که داشته آن را باور کرده بود. مسائل اينچنيني عموماً مغالطه است علم نيست
.
در علوم تجربي واقعاً با علم مواجهايم، ولي علوم انساني بهمعناي دقيق علم نيست
در مسائل علوم تجربي واقعاً با علم روبهرو هستيم. چيزي بهنام دانش وجود دارد؛ اما در علوم انساني يک جا را به من نشان دهيد که علمي باشد. فقط ميتوانيد بگوييد اينها چون بر اساس کار تحقيقاتي يک روال خاصي دارد و به آن شاکلهٔ علمي ميگويند؛ يک اسلوب دارد؛ اما اينکه اينها به چيزي رسيده باشند، اينگونه نيست. مسئله ديالکتيک را هم که مطرح ميکنند، دقيقاً بهدليل تهيدستي آنان است. معنايش اين است که بگو و بشنو. ببينيم در اين گفت و شنود به کجا ميرسيم؛ يعني يک حرکت است
.
عدهاي تحت تأثير پوپر گناه شرع را «ثبات» آن ميدانند
پيشتر ميگفتند حرکت علمي اينگونه است که نسل به نسل و عصر به عصر بايد تحول پيدا کند و کهنه و نو شود؛ اگر بخواهد حرکت علمي باشد، بايد نسبت به حالت قبلش تکاذب داشته باشد، وگرنه رشد نداشته است. الآن کار به جايي رسيده است که آقاي پوپر عنوان ميکند لحظه به لحظه قرن به قرن و نسل به نسل تحولات تازه و تازه ميشوند و مسائلي که خودشان را در زمان دوم تکذيب نکنند، غيرعلمياند و گناه شرع را و اينکه آن را غيرعلمي قلمداد ميکنند هم همين ثباتش ميدانند؛ چون از نظر آنان روابط توليد زيربناست، و شرع و دين روبناست و چون زيربنا در حال حرکت است دين هم بايد متغير باشد، چيزي که خيلي خطرناک است
.
جريان دعواي مسيحيت و کليسا با اصحاب علم و کساني که ميگفتند زمين حرکت ميکند و کروي است براي حوزهٔ علميه ما عبرت شد؛ زيرا در آنجا اين دو گروه با هم دعوا کردند و کليسا با وجود اينکه دلايل قطعي از تورات و انجيل در دست داشت با اصحاب علم مخالفت کرد در حالي که حق با علم بود. در نتيجه چنين دعوايي اين شد که تمام عزت و قدرت کليسا از دست رفت و کليسا تسليم نتايج علمي شد. به همين روي فعاليتهايش محدود به کليسا شد و از دخالت در امور سياسي و اجتماعي منع گرديد و گفتند تنها علم بايد در امور سياسي و اجتماعي دخالت کند. اينجا (ايران و در مکتب اسلام) يک حالت خودسانسوري پيش آمده بود: چهکسي گفته دين با علم مخالف است؟ دين هميشه از علم دفاع کرده است؛ درحالي که اين دو قياس با هم فرق دارد. موضوعي که کليسا دچار آن شد دينِ منسوخ است؛ بهدليل تحريفاتي که در آن بود، بر مبناي همان به دست آورده بود که زمين حرکت نميکند؛ همانطور که برداشتهاي عمومي ديگران بهعنوان شعورِ عام، همان را ملاک قرار داده بودند. دين منسوخ است اما شما با ناسخ روبهرو هستيد و ناسخ به منسوخ هيچ ربطي ندارد
.
در مواجهه علم و دين موضع حوزه «کي بود؟ کي بود؟ من نبودم!» شد
مشکل ديگر اينکه، کرويت و حرکت زمين جزو علوم تجربي است و به علوم انساني ربطي ندارد. الآن کسي دربارهٔ علوم تجربي دعوا ندارد؛ بحث دربارهٔ علوم انساني است. از اين دو فارق غفلت شده بود و نتيجهٔ آن، اين شده بود که حوزه مثل «کي بود، کي بود، من نبودم» شد و هرکسي خودش را کنار ميکشيد که «من نگفتهام مخالف علم هستم و ما نگفتهايم اسلام مخالف علم است». ترسيدند و گرفتار احتياطزدگي شدند و در اين سي سال، چوب اين حالت ضعف شجاعت را خورديم؛ خيلي فرصتها را در اين سي سال از دست داديم
.
سوره «الشمس» در حوزه علوم انساني بسيار کارساز است
*تسنيم: بهنظر شما خطرناکترين مبناي فلسفي که علوم انساني غرب را به کژراهه کشانده، کدام مبنا است و اسلام چه نگاهي به اين مبنا دارد؟
علوم انساني غرب، گوهر انسان را کوچک ميکند. بزرگترين خطري که علوم انساني غرب دارد، اين است که به انسان ثابت کند که تو هيچ هستي؛ يعني وقتي ميگويد که دستگاه شناخت روبناست، يعني تو شبيه پر کاه هستي؛ يعني يک رفلکس است. شيطان از راه علوم انساني وارد شد و از اين راه همهٔ عالَم را پر از ظلم و جور کرد. چه ظلمي بدتر از اينکه انسان به خودش ظلم کند. قرآن چه زيبا جواب اينها را ميدهد: «وَ نَفسٍ وَ ما سَواها * فَألهَمَها فُجورَها وَ تَقواها» چرا به جاي ديگر مربوط ميکنيد، من به همهٔ انسانها الهام کردم؛ به انبيا وحي، و به کل انسانها الهام کردم. اينها به من برميگردد. اينها ميگويند او از کجا فهميد؟ سورهٔ «والشمس» در علوم انساني خيلي کارساز است
.
عصر ما عصر انفجار حجت باطن است
من ابتدا که به حوزه آمدم، دوست داشتم نزد استاد اخلاقي بروم که دربارهٔ خدا برايم بگويد. در ميدان آستانه از يک روزنامهفروشي که کتابها را کيلويي ميفروخت چون ارزان بود، چند کيلو کتاب خريدم و به حجره آمدم. بين کتابها، کتاب «زنبور عسل» نوشته «موريس پترمن» بود. کتاب را ميخواندم و نميدانم چه حالي به من دست داد، گاه مسلمان کنندهٔ ما واسطهاش يک کافر ميشود. ما دو حجت داشتيم و استفاده نکرديم در حالي که آنها يک حجت داشتند و خوب از آن استفاده کردند
.
آيتالله مصباح ميگفت خانوادهٔ برخي مسلمانان خارج از کشور از برخي حزب اللهيها هم بهترند
عصر ما عصر انفجار حجت باطن است؛ عصر آشتي انسان با حجت باطن است. ساده نيست که ميگويد من بيست سال با اينها زندگي ميکنم و يک دروغ از اينها نشنيدم و يک خلاف امانت از اينها نديدم. من از آيتالله مصباح ــ دامت برکاته ــ شنيدم که خانوادهٔ برخي مسلمانان خارج از کشور از برخي حزب اللهيها هم بهترند. خيلي از ديانت اينها تعريف ميکرد؛ يعني واقعا تقوا داشتند. آقاي کيابش دربارهٔ آقاي لنسر تعريف ميکرد که آقاي جوادي آملي مطلبي را گفت و آقاي لنسر 25 دقيقه گريه ميکرد، گفت: من نديدم گريهاش قطع شود، پيوسته اشک ميريخت. مانند آب يک چاه آهکي که به پايين رسيد. چاههاي آبرفتي را يک مقدار آب که از آن بکشند بايد صبر کنند تا آب جمع شود ولي چاه آهکي را هرچقدر آب از آن بکشيد تمام نميشود؛ وقتي به پايين فطرت ميرسد و بالا ميزند به اين زودي قطع نميشود، نسل ما اينگونه است
.
فطرت در عصر ما حالت انفجاري دارد
مطلبي را به شما بگويم، اينطور نيست که فکر کنيد امام زمان (عجل الله تعالي فرجه الشريف) ميآيد، عالم پر از ظلم و جور را تحويل ميگيرد و جهان پر از عدل و داد تحويل ميدهد. همهاش اين نيست؛ امامش فوق العاده است امتش هم فوق العاده است. انسان هم فوق العاده است؛ عصر ما عصر اين جوشش است. فطرت در عصر ما حالت انفجاري دارد. نظافت، راستگويي، امانت داري، آزادي خواهي و عدالت خواهي غربيها ريشه فطري دارد؛ منتها عدالت خواهي آنها به کمونيسم انجاميده است. حال اگر بگويم ريشهٔ آن فطرت گرايي بوده است و بعد براي حفظ خودشان آن را منحرف کردند، کسي از من قبول نميکند. آزادي خواهي آنها هم ريشه فطري داشته است؛ اما به اين ليبراليسم تبديل شده است
.
علوم انساني غرب را به هرچيزي بزنند، آن را ميميراند
بنابراين سرشتش درست بوده، سرنوشتش خراب شده است. اينکه سرنوشت خراب ميشود براي چيست؟ اين به علوم انساني مربوط ميشود، همانطور که ميگويند اگر کيميا را به مس بزنيد، طلا ميکند، علوم انساني غرب را به هرچيزي بزنند ميميراند، چرا؟ چون اولين چيزي را که مورد هدف قرار ميدهد، آگاهي انسان است؛ مسئله آگاهي مهمتر از مسئله توحيد است. کسي که در آگاهي خودش شک کند، نميتواند به وحدانيت خدا ايمان بياورد. ميوهٔ توحيد بر شاخهٔ شناخت به وجود ميآيد. وقتي اين شاخه را بزنيد ميوهاش هم ميافتد. بهعبارت ديگر مشکل اساسي در علوم انساني، شک است. هيچچيز ديگرش را هم در نظر نگيريم، همين همه را خراب ميکند. وقتي دستگاه شناخت اينگونه فلج شد براي اينها چه ميماند؟
جامعهشناسي مظهر علوم انساني است
آقاي ژرژ گورويچ هم در کتاب ديالکتيک يا سير جدالي و جامعهشناسي که آقاي حبيبي ترجمه کرده است ميگويد: «اگر جامعهشناسي را در جايي بگذارند، بايد بالاي ورودي آن بنويسند هرکس ديالکتيکمآب نيست، حق ورود به اينجا را ندارد.» اين دستگاهشناختي است. ديگران ميگفتند کسي که هندسه نخوانده است اينجا نيايد؛ رسم بوده است که اينچنين مينوشتند. اين آقا هم در اين عصر ميگويد کسي که ديالکتيکمآب نيست، وارد جامعهشناسي نشود؛ جامعهشناسي مظهر علوم انساني است. من در سال 58 جلسهاي داشتم با اساتيد حوزه و دانشگاه دربارهٔ انتقال به تربيت اسلامي، در تالار رودکي که حالا به آن تالار وحدت ميگويند. آنجا در سخنرانيام چنين بيان کرده بودم که در جنگ احد، حضرت، عبداللهبن جبير و پنجاه نفر ديگر را معين فرموده بودند: اگر دشمن ما را شکست داد و تا مدينه عقب راند، شما اين تنگه را رها نکنيد؛ حتي در حالي که ما آنها را شکست داديم و تا مکه تعقيب کرديم. خيلي حرف مبالغه آميزي است فاصلهٔ مکه تا مدينه خيلي زياد است اما حضرت اينگونه ميفرمايد تا آنجا را محکم کند؛ يعني سرنوشت ما به اين تنگه بستگي دارد. آنجا گفتم «کرسي علوم انساني دانشگاهها تنگه احد نظام است». اگر اسلام اين کرسي را فتح کرد، عقب ماندگيهايش خطري ندارد و همه جبران ميشود، اما اگر اسلام از فتح اين کرسي عاجز ماند، تمام پيروزيها روي هواست
.
روانشناسي سقف علوم تجربي و فرش علوم انساني است
در آن کنگره ميز گرد گذاشتند و آقاي سروش مجري اين ميزگرد بود؛ من، آقاي دکتر محمد شبستري، برادر امام جمعه تبريز، نهاوندي، داوودي و افرادي ديگري که در مجموع 10 تا 12 نفر بودند در آن جلسه شرکت داشتيم. آقاي محمد شبستري گفت: شما بين علوم انساني و علوم تجربي فرق گذاشتيد و گفتيد ما نميتوانيم علوم انساني غرب را مصرف کنيم؛ اما علوم تجربياش مشکلي ندارد، چگونه بين علم فرق گذاشتيد؟ گفتم ما به چيزي علوم انساني ميگوييم که تعريف انسان در آن دخيل باشد؛ مثلاً روانشناسي. روانشناسي سقف علوم تجربي و فرش علوم انساني است؛ هممرز است. ملاک کلياش اين است که هرچيزي به تعريف انسان مرتبط باشد به آن علوم انساني ميگويند. مثل اين است که «موضوعُ کلِ علمٍ ما يُبحَث فيه عن عوارضه الذاتيّه». اما اگر دقت کنيم علومي مثل پزشکي از دايره تعريف خارج است چرا که پزشکي به انسان کاري ندارد، با بدن انسان سر و کار دارد، بين انسان و بدن انسان فرق است. اگر پزشک سرتاسر عمرش روي بدن انسان کار کند، هيچ ربطي به انسان ندارد. روانِ انسان هم مثل بدن انسان است. در اقتصاد، سياست، اخلاق و تربيت مسئله انسان مطرح است؛ نه بدن و روان انسان؛ بلکه خود انسان مطرح است. به همين دليل، متخصصان اعصاب با علوم انساني ارتباطي ندارند. اينها همهاش علوم تجربي است و ما نبايد بگوييم علوم تجربي و انساني؛ انساني و غيرانساني بهتر است. چرا؟ چون در علوم انساني نيز تجربه و تئوري داريم و با هر دو کار ميکنيم
.
من در علوم انساني خيلي از مثال «فوتبال» استفاده ميکنم؛ فوتبال هم مثل علوم انساني است چون وقتي ورزشکار ميخواهد خطا کند، داور جريمهاش ميکند که خطا نکند تا تعداد خطاها کم شود. قانون فيفا هم ــ که قوه مجريه، قوه قضائيه و قوه مقننه دارد ــ بهطور مرتب اين قوانين را وضع ميکند و اين قوانين مرتباً در حال ترقي و تغيير است. محل نزاع اينجاست: «ما في الانسان» بر «ما في الشرايط» حاکم است يا «ما في الشرايط» بر «ما في الانسان» حاکم است؟ اسلام ميگويد «ما في الانسان» بر «ما في الشرايط» حاکم است و نمونهٔ شرايط را هم ميآورد؛ آيا از خانواده پيغمبري مثل نوح يا لوط، شرايطي بهتر براي صالح شدن انسان وجود دارد؟ انسان چون مافوق شرايط است و ما في الانسان بر ما في الشرايط حاکم است، نوح و لوط نميتوانند خانم خودشان را اصلاح کنند؛ چون خانم نميخواهد؛ وقتي نميخواهد اينها نميتوانند. يعني ما في الانسان بر ما في الشرايط حاکم شده است. آيا از خانواده فرعون شرايط براي مؤمن ماندن کسي سختتر بوده است؟ ما في الانسان آسيه بر ما في الشرايطش حاکم شد، انسان اينطور است، مثلاً همين آيات دقيقاً علوم انساني است. اينها کاربردهاي علوم انساني در جايگاه دستگاه شناخت است
.
غرب ضد علوم انساني عمل ميکند
بيشترين پايهگذاري در علوم انساني که اسلام و قرآن در مقابل غرب انجام ميدهد در آيات سورهٔ بقره است؛ غرب ضد علوم انساني عمل ميکند. علوم انساني غرب به انسان ميگويد همچون کاهي روي دريا هستي که موج تو را از اين طرف به آن طرف ميبرد. «وَإذ قُلنا لِلملائکةِ اسجُدُو لآدمَ» يا اين آيه «وَ إذ قال ربُّکَ لِلمَلائکة و إنّي جاعلٌ في الارضِ خليفةً قالو أتجعَلُ فيها مَن يُفسِدُ فيها و يَسفِکُ الّدماءَ» ميگويند ملائکه پيشبيني ميکردند اين خون ميريزد و فساد ميکنند. در آيه ديگر داريم «و نحنُ نُسَّبِحُ بِحَمدِک...» خداوند خطاب به ملائکه ميگويد: با اينکه ميدانم شما خوب هستيد و ميدانم ايشان اينچنين هستند، اما در اينها چيزي ميبينم که در شما نميبينم «إنّي اعلَمُ ما لاتعلمون» يعني شأن انسان را بالا ميبرد
.
غرب انسان را خوار ميکند تا بارش کند؛ اسلام انسان بزرگ را بزرگتر ميکند تا رشدش دهد
بنابراين غرب انسان را خوار ميکند تا بارش کند و اسلام انسان بزرگ را بزرگ ميکند تا به کارش گيرد. انسان محصول کارخانه خداست او انسان را ساخت، کاتالوگش را نيز بايد خودش بنويسد. ما به کاتالوگ انسان دين ميگوييم. اين مغز تفاوت بين علوم انساني و علوم تجربي است. خيلي مطلب واضح است، مگر خدا از کارخانهدارهاي شما ديوارش کوتاهتر است؟ او انسان را ميسازد، شما برايش کاتالوگ مينويسيد؟
مشکل علوم انساني اين است که وارد حوزهٔ احکام و تکاليف ميشود؛ يعني روي مصبّ اديان حرکت ميکند؛ علوم انساني وحدت مصبّ دارد. علوم تجربي وحدت مصبّ و مجرا با دين ندارد. آن کارِ ديگر ميکند و اين کار ديگر، و ميتواند در خدمت دين باشد؛ اما اين يکي نه؛ اين درست در حوزه «انسان کيست؟» صحبت ميکند. دربارهٔ اينکه مجازات و تربيت چگونه است صحبت ميکند. شما ميگوييد اين تناقض است؛ چون هست وحدتش را دارد؛ يعني عيناً در همان جايي که دين حکم ميکند، او هم حکم ميکند. حالا دين بايد چهکار کند؟ دين بايد بر اساس مواد اوليهاي که دارد به آن شاکلهٔ علمي بدهد
.
علم و تعبد چگونه به هم جوش ميخورند؟
*تسنيم: بهنظر حضرتعالي، چگونه ميتوان ميان علوم انساني و دين پيوند برقرار کرد؟
وقتي سوال ميکنند شما چگونه علم و دين را به همديگر قفل ميکنيد جوابش اين است که هر علمي براي خودش يک اصول موضوعه دارد؛ اصول موضوعه از اثبات مستغنياند. تا اصول موضوعه را کسي قبول نداشته باشد نميتواند در آن علم قدم از قدم بردارد. انسانشناسي در علوم انساني جزو اصول موضوعه است و به اثبات نيازي ندارد؛ بلکه قراردادي و انتخابي است. غرب انسانشناسي خودش را در همان حد، مبنا قرار داده و بهصورت اصول موضوعه پذيرفته است. سپس با تحقيق، فکر و تجربه، علوم انساني را از آن استخراج کرده است. شما انسانشناسي را از دين بگيريد و بهعنوان قراردادي جزو اصول موضوعهٔ علوم انساني بگذاريد؛ اين نياز به اثبات هم ندارد که شما بگوييد چگونه يک امر تعبدي را ميخواهيم وارد حوزهٔ دين کنيم، اين نقطه دقيق اين مسئله است که علم و تعبد چگونه به هم جوش ميخورند
.
علوم انساني واقعي اينجاست نه در غرب/ علوم انساني غرب را نميشود بهعنوان علم قبول کرد
چگونه ميتوانيم به يک امر ديني، علمي و به يک امر علمي، ديني بگوييم؟ نکتهاش اين است که انسانشناسي جزو اصول موضوعه است و اصول موضوعه به اثبات هم نياز ندارد. غرب هم انسانشناسياش را اثبات نکرده و انسانشناسياش فرضي است. حال فرض را عوض ميکنيم و بقيهاش بايد علمي باشد؛ يعني وقتي قطع کردن دست دزد را مطرح ميکنيم، بايد اين را بهطور علمي ثابت کنيم تا بتوانيم آن را در دانشگاه مطرح کنيم، تا شاکلهٔ علمي نداشته باشد پاسپورت ورود به دانشگاه را به آن نميدهند. ما به دادههاي انبيا لباس علم نپوشانديم و اشتباه کرديم. بايد اين کار را ميکرديم. بايد تعبدمان را در لفافهٔ تعقل وارد ميکرديم. اما اين را به شما بگويم علوم انساني واقعي اينجاست نه در غرب. درواقع علوم انساني غرب را بهعنوان علم نميشود قبول کرد، اگرچه تجاربشان علم است و مقدمهٔ علمي دارد و قابل استفاده است، مشکلي که آنها دارند اين است که چيزهاي خوبشان را بهوسيله اين خراب ميکنند
.
انتهاي پيام
/*